Tuesday، December 28، 2004
یادمه آقای نوابپور سال سوم که بودیم و تو کتاب بینش کلی در مورد خبر و اختیار چرند بافته بود، وقتی بچه نظرش رو پرسیدن، با همون لحن خاص خودش گفت:
- من نمیدونم اینا که میگین یعنی چی. من فقط میدونم که آدم تا موقعی که از پشت بوم نپریده باشه پایین، برای اینکار اختیار داره و اراده خودش تعیین کننده است، اما موقعی که دیگه پرید پایین، این «جبر»ه که سقوط کنه.
من حالا درست عین کلام مبارکش یادم نیست. دوستک جونم، سوم دبیرستان با هم بودیم، اگه دقیقترش یادته بنویس. باشه؟
این یه دفعه یادم اومد، نوشتم. در ضمن حسین، اونجا که نوشتی «ما ممكن است كه شب بخوابيم اما اين خوابيدن به دليل اجبار نيست. اين انتخاب ماست. فرقش را حس مي كنيد؟»، من تا اونجا که گفتی «اما این خوابیدن به دلیل اجبار نیست» رو میفهمم، اما فرق خواب شب با سلف و بوفه رو نه.
متاسفانه کماکان من رو این عقیده خودم هستم که بحثهای علوم انسانی هیچ وقت نتیجه نداره و بیشتر بازیهای لفظی هستن. هر کی قشنگتر حرف بزنه و قشنگتر بنویسه، برنده است.
از همکاری جناب دوستک کمال تشکر را دارم. لطفا بفرمایید نوشابهتون چه رنگی باشه؟
فعلا،
علی
- من نمیدونم اینا که میگین یعنی چی. من فقط میدونم که آدم تا موقعی که از پشت بوم نپریده باشه پایین، برای اینکار اختیار داره و اراده خودش تعیین کننده است، اما موقعی که دیگه پرید پایین، این «جبر»ه که سقوط کنه.
من حالا درست عین کلام مبارکش یادم نیست. دوستک جونم، سوم دبیرستان با هم بودیم، اگه دقیقترش یادته بنویس. باشه؟
این یه دفعه یادم اومد، نوشتم. در ضمن حسین، اونجا که نوشتی «ما ممكن است كه شب بخوابيم اما اين خوابيدن به دليل اجبار نيست. اين انتخاب ماست. فرقش را حس مي كنيد؟»، من تا اونجا که گفتی «اما این خوابیدن به دلیل اجبار نیست» رو میفهمم، اما فرق خواب شب با سلف و بوفه رو نه.
متاسفانه کماکان من رو این عقیده خودم هستم که بحثهای علوم انسانی هیچ وقت نتیجه نداره و بیشتر بازیهای لفظی هستن. هر کی قشنگتر حرف بزنه و قشنگتر بنویسه، برنده است.
از همکاری جناب دوستک کمال تشکر را دارم. لطفا بفرمایید نوشابهتون چه رنگی باشه؟
فعلا،
علی
سلام
جناب حسین پارسا باید عرض کنم شما که اینجا نیستی تا جوابم رو بخونی.
لگد زدن به مرده هم که خوبیت نداره ولی جهت تنویر افکار عمومی عرض می کنم وقتی شما میری دستشویی که دقیقا از زور اجبار هست و هر وقت هم بخوای نمی تونی به مدت زیاد جلوی خودت رو بگیری. دیگه هم نبینم به علی بد نگاه کنی ها!!!
دوستک
جناب حسین پارسا باید عرض کنم شما که اینجا نیستی تا جوابم رو بخونی.
لگد زدن به مرده هم که خوبیت نداره ولی جهت تنویر افکار عمومی عرض می کنم وقتی شما میری دستشویی که دقیقا از زور اجبار هست و هر وقت هم بخوای نمی تونی به مدت زیاد جلوی خودت رو بگیری. دیگه هم نبینم به علی بد نگاه کنی ها!!!
دوستک
Saturday، December 25، 2004
سلام
*****
بايد عرض كنم كه يكسان بودن نتيجه، دليل بر يكسان بودن مسير نيست.
خود من در طي اين فرآيند، بارها و بارها هر روز راس يك ساعت معين به بوفه مي رفتم و استانبولي مي خوردم. يعني خيلي خيلي تكراري تر از سلف رفتن. اما مزيت آن اين بود كه ميدانستم اين تكرار انتخاب خودم است و هر لحظه كه از تكراري بودنش خسته شوم، متوقف كردنش برايم آسان است. مثال هاي دوستك هم در اين زمينه ناقص است. ما ممكن است كه شب بخوابيم اما اين خوابيدن به دليل اجبار نيست. اين انتخاب ماست.
فرقش را حس مي كنيد؟ من ممكن است كه از درس يك استاد اين قدر لذت ببرم كه هميشه مشتاقانه منتظر لحظه اي باشم كه كلاسش شروع مي شود و مي توانم درس او را گوش بدهم. بنابراين شركت در كلاس او يك اجبار براي من نيست بلكه يك اشتياق و در واقع يك انتخاب است. بنابراين شركت در اين كلاس نه تنها تبعات منفي از لحاظ روحيه برايم ندارد بلكه امواجي را از انرژي مثبت به من تزريق مي كند. بر عكس. كلاسي مثل كلاسهاي مركز معارف را در نظر بگيريد. خوب شركت در اين كلاسها براي دانشجويان يك اجبار است و اگر حضور و غياب در آن صورت نگيرد، هيچ كس در آن شركت نمي كند. بنابر اين اجبار موجود در اين كلاس باعث ايجاد تبعات منفي روحي مي شود.
گرچه كه در هر دو حال نتيجه يكسان و معادل شركت دانشجو بر سر كلاس استاد است.
*****
حسين پارسا
5/10/83
*****
بايد عرض كنم كه يكسان بودن نتيجه، دليل بر يكسان بودن مسير نيست.
خود من در طي اين فرآيند، بارها و بارها هر روز راس يك ساعت معين به بوفه مي رفتم و استانبولي مي خوردم. يعني خيلي خيلي تكراري تر از سلف رفتن. اما مزيت آن اين بود كه ميدانستم اين تكرار انتخاب خودم است و هر لحظه كه از تكراري بودنش خسته شوم، متوقف كردنش برايم آسان است. مثال هاي دوستك هم در اين زمينه ناقص است. ما ممكن است كه شب بخوابيم اما اين خوابيدن به دليل اجبار نيست. اين انتخاب ماست.
فرقش را حس مي كنيد؟ من ممكن است كه از درس يك استاد اين قدر لذت ببرم كه هميشه مشتاقانه منتظر لحظه اي باشم كه كلاسش شروع مي شود و مي توانم درس او را گوش بدهم. بنابراين شركت در كلاس او يك اجبار براي من نيست بلكه يك اشتياق و در واقع يك انتخاب است. بنابراين شركت در اين كلاس نه تنها تبعات منفي از لحاظ روحيه برايم ندارد بلكه امواجي را از انرژي مثبت به من تزريق مي كند. بر عكس. كلاسي مثل كلاسهاي مركز معارف را در نظر بگيريد. خوب شركت در اين كلاسها براي دانشجويان يك اجبار است و اگر حضور و غياب در آن صورت نگيرد، هيچ كس در آن شركت نمي كند. بنابر اين اجبار موجود در اين كلاس باعث ايجاد تبعات منفي روحي مي شود.
گرچه كه در هر دو حال نتيجه يكسان و معادل شركت دانشجو بر سر كلاس استاد است.
*****
حسين پارسا
5/10/83
salaam
in lanati farsi nadare.
az ahmadali mamnoonam ke mano baa khanoom gorge aashna kard.
felan taba'd - khoda midanad.
doostak
in lanati farsi nadare.
az ahmadali mamnoonam ke mano baa khanoom gorge aashna kard.
felan taba'd - khoda midanad.
doostak
Thursday، December 23، 2004
از نظر تکمیلی جناب دوستک که موضوع صحبت رو کاملا شفاف بیان فرمودند و کمک به وضوح پست مربوطه کردند، کمال تشکر را دارم.
علی
علی
Wednesday، December 22، 2004
سلام
همه جا امن و امان است
خدافظ
دوستك
همه جا امن و امان است
خدافظ
دوستك
Tuesday، December 21، 2004
عطف به پست 18 دسامبر حسین خان، باید عرض کنم که به نظر من غذا خوردن در سلف قبول اجبار نیست. اینکه در محدوده ساعت مشخص غذا بخوری بیشتر نظم رو نشون میده، نه اسیر جبر شدن رو.
در مورد نوع غذا هم، خوب همیشه آدم میتونه از غذای سلف خوشش نیاد بره بوفه، مثل حالا چهارشنبه ها!
علی
در مورد نوع غذا هم، خوب همیشه آدم میتونه از غذای سلف خوشش نیاد بره بوفه، مثل حالا چهارشنبه ها!
علی
سلام
من دلم گرفته است از این مهمانخانه مهمان کش روزش تاریک.
فرهاد
من دلم گرفته است از این مهمانخانه مهمان کش روزش تاریک.
فرهاد
Today is like yesterday.
Monday، December 20، 2004
سلام
من هنوز زنده ام.
آب در هاون می کوبم.
دوستک
من هنوز زنده ام.
آب در هاون می کوبم.
دوستک
Sunday، December 19، 2004
سلام
*****
من یه زمانی با چهار تا آدم هم اتاقی بودم.
آمار این چهار نفر الان اینجوریه:
هر چهار نفر متاهل شدند. دو تا شون بچه هم دارند. یکی شون تازه عروسی کرده و از یکی شون هم تقریبا بی خبرم.
این جوری هاست دیگه....
*****
مامانم بعضی وقتها که این چیز ها رو میشنوه، میگه:
آنها که می دویدند، آنها که می خزیدند، همه به هم رسیدند. بلکه اونها که می خزیدند، جلو هم زدند ....
*****
عیبی نداره دیر نمی شه. هنوز وقت زیاده.....
*****
پشت سر این جمله ها الکی نقطه چین نذاشته ام ها! پشت سر هر کدومش یه دنیا حرف هست.....
*****
من دو تا نوشته زده بودم توی برد خانه دوم توی دانشکده. تو هر کدوم یه سوال پرسیده بودم. از اولی با سرعت 400 کیلومتر در ساعت استقبال شد و نه تنها کاغذ من پر شد، بلکه یه کاغذ دیگه هم اضافه شد تا ملت نظراتشون رو بنویسن.
اما دومی همین جوری افتاده و داره خاک می خوره و من و ممد صدیق برای خالی نبودن عریضه دو تا جمله نوشتیم.
سوال اول این بود:
در یک کلاس که استاد از بیست گرفتن دانشجویان فیدبک می گیرد، ( با 20 گرفتن، امتحان بعدی را سخت تر بر گزار می کند) و این روند ادامه می یابد تا جایی که بعضی از دانشجویان "له" شوند،ایا آن دسته هنوز هم حق 20 گرفتن دارند یا نه؟
سوال دوم این بود:
سوال اساسی چی است؟
*****
شکی نیست که جوابی که خود من به سوال اول دادم این است که حق 20 گرفتن دارند. اما چیزی که برایم خیلی عجیب است( و در واقع خیلی عجیب نیست!) این است که ملت، نسبت به حق 20 گرفتن یا نگرفتن، که تازه واضحا کسی نمی تواند آن را از آنها سلب کند، خیلی گسترده تر واکنش نشان دادند تا نسبت به سوالات اساسی شان.
یعنی واقعا توی این دانشکده هیچ کس هیچ سوال اساسی ندارد؟ یا اگر دارد حال نوشتنش را ندارد؟ آیا واقعا 20 گرفتن یا 18 گرفتن در یک امتحان مهمتر است یا رسیدن به جواب یکی از سوالهای اساسی؟
اینجاست که اگر بــــــــرق شــــــــریـــــــفی باشید، خوب می فهمید که چه دارم می گویم.
به قول daray، اینک احساس من آن است....
*****
حسین پارسا
83/9/29
*****
من یه زمانی با چهار تا آدم هم اتاقی بودم.
آمار این چهار نفر الان اینجوریه:
هر چهار نفر متاهل شدند. دو تا شون بچه هم دارند. یکی شون تازه عروسی کرده و از یکی شون هم تقریبا بی خبرم.
این جوری هاست دیگه....
*****
مامانم بعضی وقتها که این چیز ها رو میشنوه، میگه:
آنها که می دویدند، آنها که می خزیدند، همه به هم رسیدند. بلکه اونها که می خزیدند، جلو هم زدند ....
*****
عیبی نداره دیر نمی شه. هنوز وقت زیاده.....
*****
پشت سر این جمله ها الکی نقطه چین نذاشته ام ها! پشت سر هر کدومش یه دنیا حرف هست.....
*****
من دو تا نوشته زده بودم توی برد خانه دوم توی دانشکده. تو هر کدوم یه سوال پرسیده بودم. از اولی با سرعت 400 کیلومتر در ساعت استقبال شد و نه تنها کاغذ من پر شد، بلکه یه کاغذ دیگه هم اضافه شد تا ملت نظراتشون رو بنویسن.
اما دومی همین جوری افتاده و داره خاک می خوره و من و ممد صدیق برای خالی نبودن عریضه دو تا جمله نوشتیم.
سوال اول این بود:
در یک کلاس که استاد از بیست گرفتن دانشجویان فیدبک می گیرد، ( با 20 گرفتن، امتحان بعدی را سخت تر بر گزار می کند) و این روند ادامه می یابد تا جایی که بعضی از دانشجویان "له" شوند،ایا آن دسته هنوز هم حق 20 گرفتن دارند یا نه؟
سوال دوم این بود:
سوال اساسی چی است؟
*****
شکی نیست که جوابی که خود من به سوال اول دادم این است که حق 20 گرفتن دارند. اما چیزی که برایم خیلی عجیب است( و در واقع خیلی عجیب نیست!) این است که ملت، نسبت به حق 20 گرفتن یا نگرفتن، که تازه واضحا کسی نمی تواند آن را از آنها سلب کند، خیلی گسترده تر واکنش نشان دادند تا نسبت به سوالات اساسی شان.
یعنی واقعا توی این دانشکده هیچ کس هیچ سوال اساسی ندارد؟ یا اگر دارد حال نوشتنش را ندارد؟ آیا واقعا 20 گرفتن یا 18 گرفتن در یک امتحان مهمتر است یا رسیدن به جواب یکی از سوالهای اساسی؟
اینجاست که اگر بــــــــرق شــــــــریـــــــفی باشید، خوب می فهمید که چه دارم می گویم.
به قول daray، اینک احساس من آن است....
*****
حسین پارسا
83/9/29
سلام
حرف خاصی ندارم.
خداحافظ
دوستک
حرف خاصی ندارم.
خداحافظ
دوستک
Saturday، December 18، 2004
سلام
*****
غیبت دوستانی که تا چند وقت پیش ، می نوشتند و اینک، با غیبت طولانی مدتشان، ماهتابیان را دلتنگ کرده اند، کمی عجیب می نماید.
نکند کم آورده باشند؟......
در ماهتاب هیچکس کم نمی آورد........
*****
حدود دو سالی هست که من در سلف ناهار نخورده ام. البته علتش مسلما پایین بودن کیفیت غذا یا چیزی شبیه آن نیست. علت گریز از سه اجبار است.
اول: اجبار در غذایی که باید خورده شود
دوم: اجبار در مکانی که باید غذا در آن خورده شود
سوم: اجبار در ساعتی که باید غذا در آن خورده شود
تاثیر مثبت این کار در فرایند درمانی که من برای خود برگزیده بودم، شگرف بود.
....
*****
راستی یک خبر خوب:
محمد مکملی بابا شد.
*****
حسین پارسا
83/9/28
*****
غیبت دوستانی که تا چند وقت پیش ، می نوشتند و اینک، با غیبت طولانی مدتشان، ماهتابیان را دلتنگ کرده اند، کمی عجیب می نماید.
نکند کم آورده باشند؟......
در ماهتاب هیچکس کم نمی آورد........
*****
حدود دو سالی هست که من در سلف ناهار نخورده ام. البته علتش مسلما پایین بودن کیفیت غذا یا چیزی شبیه آن نیست. علت گریز از سه اجبار است.
اول: اجبار در غذایی که باید خورده شود
دوم: اجبار در مکانی که باید غذا در آن خورده شود
سوم: اجبار در ساعتی که باید غذا در آن خورده شود
تاثیر مثبت این کار در فرایند درمانی که من برای خود برگزیده بودم، شگرف بود.
....
*****
راستی یک خبر خوب:
محمد مکملی بابا شد.
*****
حسین پارسا
83/9/28
Tuesday، December 14، 2004
سلام
*****
من بالاخره فهمیدم که چرا وقتی از در خوابگاه زنجان می آیم طرف دانشکده، کوتاهترین راه ، از قسمت جلوی بوفه عبور می کند.
علت این است که باغچه های آن در چند نقطه بریدگیهای هلالی دارد که با طی کردن آن هلال ها، قضیه معروف حمار صادق می افتد و راه کوتاهتر می شود.
شایان ذکر است که بنده مدتی دچار این تردید واهی شده بودم که اگر از مسیر پشت تالارها و از کنار کتابخانه مرکزی و تربیت بدنی و بهداری و... به طرف دانشکده حرکت کنم،مسیر کوتاهتر خواهد بود.
*****
ضمنا من بالاخره موفق شدم که یک دوست عزیز کرمانشاهی پیدا کنم که "حیرانی" شهرام را برایم ترجمه کند.
شایان ذکر است که تمام تلاش های من برای اینکه ترجمه اش را برایم بنویسد، بی نتیجه ماند.
*****
امروز 24 آذر ماه است. به حسابی 99 امین روز و به حسابی 146 امین روز.
فردا 100 روز کامل می شود.
من فردا قرار است که جایزه خوبی بگیرم. می توانید حدس بزنید چی است؟
*****
نوشته شده در ساعت 15:15 روز سه شنبه
توسط حسین پارسا
*****
من بالاخره فهمیدم که چرا وقتی از در خوابگاه زنجان می آیم طرف دانشکده، کوتاهترین راه ، از قسمت جلوی بوفه عبور می کند.
علت این است که باغچه های آن در چند نقطه بریدگیهای هلالی دارد که با طی کردن آن هلال ها، قضیه معروف حمار صادق می افتد و راه کوتاهتر می شود.
شایان ذکر است که بنده مدتی دچار این تردید واهی شده بودم که اگر از مسیر پشت تالارها و از کنار کتابخانه مرکزی و تربیت بدنی و بهداری و... به طرف دانشکده حرکت کنم،مسیر کوتاهتر خواهد بود.
*****
ضمنا من بالاخره موفق شدم که یک دوست عزیز کرمانشاهی پیدا کنم که "حیرانی" شهرام را برایم ترجمه کند.
شایان ذکر است که تمام تلاش های من برای اینکه ترجمه اش را برایم بنویسد، بی نتیجه ماند.
*****
امروز 24 آذر ماه است. به حسابی 99 امین روز و به حسابی 146 امین روز.
فردا 100 روز کامل می شود.
من فردا قرار است که جایزه خوبی بگیرم. می توانید حدس بزنید چی است؟
*****
نوشته شده در ساعت 15:15 روز سه شنبه
توسط حسین پارسا
سلام
می خواستم بگم حواستون جمع جمع جمع باشه که خدا همه جا هست.
ما باید خیلی مراقب باشیم.
...
...
...
...
دوستک
می خواستم بگم حواستون جمع جمع جمع باشه که خدا همه جا هست.
ما باید خیلی مراقب باشیم.
...
...
...
...
دوستک
Monday، December 13، 2004
سلام
من کایوتی بی ارزشم / که تو مهتاب زوزه می کشم
من عاشق زوزه و آواز / من دیوونه ام مثل یه غاز
نه کار می خوام نه وظیفه / نه حموم می رم با لنگ و لیفه
من کایوتی بی ارزشم / من خر هیچکی نمی شم
دوستک
من کایوتی بی ارزشم / که تو مهتاب زوزه می کشم
من عاشق زوزه و آواز / من دیوونه ام مثل یه غاز
نه کار می خوام نه وظیفه / نه حموم می رم با لنگ و لیفه
من کایوتی بی ارزشم / من خر هیچکی نمی شم
دوستک
سلام
طبق معمول اومده بودم چرت و پرت بنویسم که با پست جدی حسین تصادف کردم. ولی من کار خودم رو می کنم.
من نمی دونم چرا ریشهام کلفت تر از موهای سرم هستن. همین دیگه تموم شد.
دوستک
Sunday، December 12، 2004
سلام
*****
مردان به گمانم توانايی عقلی بيشتری دارند. همين باعث میشود که در امور استدلالی گوی سبقت از زنان بربايند. اين امر به تضعيف موقعيت زنان در تقابل با مردان منجر میشود. مردان از سويی با استفاده از توانایيهای جسمانی و به عبارت بهتر مزيتهای جسمی و از سوی ديگر با اتکا به توانايی پردازش و استنتاج عقلانی٬ در اکثر جوامع به قطب غالب در تقابل زن و مرد بدل شدهاند. توفيق در حکومت، رزم، علم و... همه برای مردان به واسطه موهبتهايی که خودشان سهمی در کسبشان نداشتهاند، در دسترستر بوده است. گواه اين ادعا شواهد تاريخی در همه حوزههای فوق است.
در اولين نظر، و از ديدگاهی سادهانگارانه، مردان از زنان در تمامی زمينهها برترند. اين همان چيزی است که طی قرون متمادی بر زنان تحميل شده و منجر به رفتارهای ظالمانه مردان در قبال زنان شده است. ناگفته پيداست که عوامل فيزيولوژيک مثل ترکيببندی اندام و نيز نقش مادری و... نقشی بهسزا در تحکيم اين سلطه مردانه داشتهاند.
آنچه در پسزمينه تاريخ جريان داشته و به مردان مجال ميدانداری میداده است فراهم بودن بستر زندگی است. اکثريت حاکمان و جنگجويان و عالمان در چارچوب نهادی به نام خانواده رشد يافته و به کمال رسيدهاند، اما چون هميشه زنی بوده است که با بزرگواري، زورق خانواده را حفظ کند، نقش زنان هم مثل آبی که ماهيان در آن شناورند و از آن غافلند، مورد غفلت واقع شده است.
جامعه بشری متشکل از خانوادههاست. خانواده مثل زورقی است که جامعه به نسبت آن مثل تودهای به هم پيوسته از زورقهاست که در دريای تاريخ شناور است. دستاوردهای بشری در طول تاريخ، مانند پردهای رنگارنگ است که بر فراز اين توده جلوهنمايی میکند. اين پرده برای سرپا ماندن پايههای متعددی دارد. هر يک از اين پايهها در يکی از اين زورقها به نام خانواده استقرار يافته است. اگر اين زورقها روی آب شناور نمیماندند، اين پرده پر نقش و نگار باقی نمیماند. مايه پيوستگی و استحکام اين زورقهای بيشمار، بزرگواری زنان است که اگرچه نقشی اساسی در پايداری پرده نمايش افتخارات بشری دارد، اما نمود چندانی ندارد. همين باعث میشود مردانی که بر اين پرده نقاشی میکنند دچار اين توهم شوند که نقش مهمتری دارند، حالآنکه زيبايی پرده٬ فرع بر پايداری آن است.
گفتم که زنان نگاهدارنده بنيان خانواده هستند، اما دليلی بر آن نياوردم. آنچه من میيابم اين است که آنچه به زنان توانايی ايفای اين نقش اساسی را میدهد، شعور زندگی است که در آنها از مردان بيشتر است.
مردان اگرچه توانايی پردازش بهتری دارند، اما برای درک برخی مسائل ابزارهای ضعيفتری دارند. در شرايط اوليه برابر، مردان در دانش و رياضيات و امور استدلالی از زنان پيش میافتند: چون اگر به هر دو٬ يک مجموعه اطلاعات عرضه شود، مردان بهتر آن را پردازش میکنند. در عين حال نبايد از نظر دور داشت که قدرت پردازش تنها برای درک مسائل کافی نيست.
مثالی را که به گمانم رهگشاست ذکر میکنم. فرض کنيد يک فرد نابينا با قدرت ذهنی بسيار زياد و حافظه بسيار قوی را در خانهای قرار دهيم و از او بخواهيم نقشه آن خانه را بدست بياورد. او شروع به لمس در و ديوار و اجسام میکند و چون توانايی ذهنی زيادی دارد٬ از تجسم خوبی برخوردار است و به مدد حافظه قوی با يک بار لمس همه خانه٬ نقشه را میيابد.
با اين همه، هر چقدر توانايی ذهنی و حافظه فرد نابينا زياد باشد، نمیتواند همانگونه که فردی معمولی ولی بينا اين کار را انجام میدهد، از عهده کشف نقشه خانه برآيد. در درک برخی مسائل٬ زنان نسبت به مردان همان برتری بينا به نابينا را دارند.
در برخی امور ابزارهايی برای درک واقعيت در نهاد زنان به وديعت نهاده شده که نوع نيل به شناخت را در ايشان با مردان متفاوت میکند و همين باعث میشود که برخی مسائل را که مردان با تحمل مشقت و دشواری بسيار و با اتکا به توانايی ذهنی و با تحليل و پردازش بسيار در میيابند، زنان به سهولت نزد خويش حاضر داشته باشند.
از اين رو است که بسياری از مردان که در بيرون از خانه موفق ارزيابی میشوند، در درک مسائل منزل ناتوان میباشند. درعين حال همسرانشان به سهولت اين مسائل را درک مینمايند. اينجا است که ناتوانی مردان بروز میيابد و برای پايداری خانواده در اين شرايط، عمدتاً گذشت و بزرگواری زنان خميرمايه اصلی میگردد
*****
نقل از:
daray.persianblog.com
*****
حسین پارسا
*****
مردان به گمانم توانايی عقلی بيشتری دارند. همين باعث میشود که در امور استدلالی گوی سبقت از زنان بربايند. اين امر به تضعيف موقعيت زنان در تقابل با مردان منجر میشود. مردان از سويی با استفاده از توانایيهای جسمانی و به عبارت بهتر مزيتهای جسمی و از سوی ديگر با اتکا به توانايی پردازش و استنتاج عقلانی٬ در اکثر جوامع به قطب غالب در تقابل زن و مرد بدل شدهاند. توفيق در حکومت، رزم، علم و... همه برای مردان به واسطه موهبتهايی که خودشان سهمی در کسبشان نداشتهاند، در دسترستر بوده است. گواه اين ادعا شواهد تاريخی در همه حوزههای فوق است.
در اولين نظر، و از ديدگاهی سادهانگارانه، مردان از زنان در تمامی زمينهها برترند. اين همان چيزی است که طی قرون متمادی بر زنان تحميل شده و منجر به رفتارهای ظالمانه مردان در قبال زنان شده است. ناگفته پيداست که عوامل فيزيولوژيک مثل ترکيببندی اندام و نيز نقش مادری و... نقشی بهسزا در تحکيم اين سلطه مردانه داشتهاند.
آنچه در پسزمينه تاريخ جريان داشته و به مردان مجال ميدانداری میداده است فراهم بودن بستر زندگی است. اکثريت حاکمان و جنگجويان و عالمان در چارچوب نهادی به نام خانواده رشد يافته و به کمال رسيدهاند، اما چون هميشه زنی بوده است که با بزرگواري، زورق خانواده را حفظ کند، نقش زنان هم مثل آبی که ماهيان در آن شناورند و از آن غافلند، مورد غفلت واقع شده است.
جامعه بشری متشکل از خانوادههاست. خانواده مثل زورقی است که جامعه به نسبت آن مثل تودهای به هم پيوسته از زورقهاست که در دريای تاريخ شناور است. دستاوردهای بشری در طول تاريخ، مانند پردهای رنگارنگ است که بر فراز اين توده جلوهنمايی میکند. اين پرده برای سرپا ماندن پايههای متعددی دارد. هر يک از اين پايهها در يکی از اين زورقها به نام خانواده استقرار يافته است. اگر اين زورقها روی آب شناور نمیماندند، اين پرده پر نقش و نگار باقی نمیماند. مايه پيوستگی و استحکام اين زورقهای بيشمار، بزرگواری زنان است که اگرچه نقشی اساسی در پايداری پرده نمايش افتخارات بشری دارد، اما نمود چندانی ندارد. همين باعث میشود مردانی که بر اين پرده نقاشی میکنند دچار اين توهم شوند که نقش مهمتری دارند، حالآنکه زيبايی پرده٬ فرع بر پايداری آن است.
گفتم که زنان نگاهدارنده بنيان خانواده هستند، اما دليلی بر آن نياوردم. آنچه من میيابم اين است که آنچه به زنان توانايی ايفای اين نقش اساسی را میدهد، شعور زندگی است که در آنها از مردان بيشتر است.
مردان اگرچه توانايی پردازش بهتری دارند، اما برای درک برخی مسائل ابزارهای ضعيفتری دارند. در شرايط اوليه برابر، مردان در دانش و رياضيات و امور استدلالی از زنان پيش میافتند: چون اگر به هر دو٬ يک مجموعه اطلاعات عرضه شود، مردان بهتر آن را پردازش میکنند. در عين حال نبايد از نظر دور داشت که قدرت پردازش تنها برای درک مسائل کافی نيست.
مثالی را که به گمانم رهگشاست ذکر میکنم. فرض کنيد يک فرد نابينا با قدرت ذهنی بسيار زياد و حافظه بسيار قوی را در خانهای قرار دهيم و از او بخواهيم نقشه آن خانه را بدست بياورد. او شروع به لمس در و ديوار و اجسام میکند و چون توانايی ذهنی زيادی دارد٬ از تجسم خوبی برخوردار است و به مدد حافظه قوی با يک بار لمس همه خانه٬ نقشه را میيابد.
با اين همه، هر چقدر توانايی ذهنی و حافظه فرد نابينا زياد باشد، نمیتواند همانگونه که فردی معمولی ولی بينا اين کار را انجام میدهد، از عهده کشف نقشه خانه برآيد. در درک برخی مسائل٬ زنان نسبت به مردان همان برتری بينا به نابينا را دارند.
در برخی امور ابزارهايی برای درک واقعيت در نهاد زنان به وديعت نهاده شده که نوع نيل به شناخت را در ايشان با مردان متفاوت میکند و همين باعث میشود که برخی مسائل را که مردان با تحمل مشقت و دشواری بسيار و با اتکا به توانايی ذهنی و با تحليل و پردازش بسيار در میيابند، زنان به سهولت نزد خويش حاضر داشته باشند.
از اين رو است که بسياری از مردان که در بيرون از خانه موفق ارزيابی میشوند، در درک مسائل منزل ناتوان میباشند. درعين حال همسرانشان به سهولت اين مسائل را درک مینمايند. اينجا است که ناتوانی مردان بروز میيابد و برای پايداری خانواده در اين شرايط، عمدتاً گذشت و بزرگواری زنان خميرمايه اصلی میگردد
*****
نقل از:
daray.persianblog.com
*****
حسین پارسا
سلام
یک دوستی می گفت هرکس برات یه اعتباری باز می کنه هیچ وقت اعتبارت رو تا ته خرج نکن.
دوستک
Monday، December 06، 2004
من اخیرا یه چیزایی در مورد یه پستی که در گذشته نوشتم فهمیدم که یه کم فهمیدم بعضیا از بعضی چیزایی که من نوشته بودم خوششون نیومده بود البته مثل احمدعلی نبودن که زود جو بگیرشون و پست آدم رو پاک کنن.
ولی به هر حال من از اون آدما عذر می خوام
مساله اونقدر قدیمی هست که دیگه خودشونم یادشون نیاد شاید!!
دوستک
ولی به هر حال من از اون آدما عذر می خوام
مساله اونقدر قدیمی هست که دیگه خودشونم یادشون نیاد شاید!!
دوستک
سلام
علی یک که نه دو تا وب سایت قشنگ برا درسای بررسی1 و ماشین3 درست کرده بود که چی. اما حیف این استادا که قدر نمی دونن. اصلا از تمدن بدورن.
نکته بعدی اینکه کوچه علی و عزیز اینا رو آسفالت کردن. خب وقتی خودشون نمی گن من باید بگم دیگه.
نکته سوم احمدعلی که من هنوز باهاش قهرم از اصفهان برگشته.
نکته چهارم اینکه روز علی مبارک. روز منم مبارک.
نکته پنجم اینکه علی فهمید من می خوام بگم پرنیانی مذهبیه.
برا امروز بسه
دوستک
علی یک که نه دو تا وب سایت قشنگ برا درسای بررسی1 و ماشین3 درست کرده بود که چی. اما حیف این استادا که قدر نمی دونن. اصلا از تمدن بدورن.
نکته بعدی اینکه کوچه علی و عزیز اینا رو آسفالت کردن. خب وقتی خودشون نمی گن من باید بگم دیگه.
نکته سوم احمدعلی که من هنوز باهاش قهرم از اصفهان برگشته.
نکته چهارم اینکه روز علی مبارک. روز منم مبارک.
نکته پنجم اینکه علی فهمید من می خوام بگم پرنیانی مذهبیه.
برا امروز بسه
دوستک
سلام
این حاج حسین هم مارو گذاشته سر کار
Sunday، December 05، 2004
سلام
تاخیر منو ببخشید امتحان دیگه.
تا بعد
دوستک
Thursday، December 02، 2004
کاشکي بودي، تا ببيني
لحظه هام بي تو مي ميرن
براي با تو نبودن
انتقام از من مي گيرن
لحظه هام بي تو مي ميرن
براي با تو نبودن
انتقام از من مي گيرن
Wednesday، December 01، 2004
نفسی می آید و می رود اما نمی دانم چرا این امتحانات لعنتی با همان سرعتی که می آیند نمی روند.
زنده ام
ش. آویخته
زنده ام
ش. آویخته
عکسها:
غبار گذشته بر پنجره فردا
بایگانی کل
- April 2004
- May 2004
- June 2004
- July 2004
- August 2004
- September 2004
- October 2004
- November 2004
- December 2004
- January 2005
- February 2005
- March 2005
- April 2005
- May 2005
- June 2005
- July 2005
- August 2005
- September 2005
- October 2005
- November 2005
- December 2005
- January 2006
- February 2006
- March 2006
- April 2006
- May 2006
- June 2006
- July 2006
- August 2006
- September 2006
- October 2006
- November 2006
- December 2006
- January 2007
- February 2007
- March 2007
- April 2007
- May 2007
- June 2007
- July 2007
- August 2007
- October 2007
- January 2008
- February 2008
- May 2008
- December 2008
- Current Posts
اینجا اسمش لینکدونی ه
2004-2006 Maahtaab ©
Template borrowed from Geir Landr? with minor changes